|
وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونانند که باید و نه بایدهای ما
|
برای من زیاد اتفاق افتاده ولی وقتی بر میگردم و به اونا نگاه می کنم می بینم درست که قسمت یه واقعییت اما این ما هستیم که خوب و بدش رو مشخص می کنیم و بعضی مواقعی که بابه میلمون نیست می ندازیم گردن حکمت خدا
راستش حالا که به گذشته فکر می کنم و دارم مرور می کنم می بینم واقعا قسمت همه ما بهترین هست که اگر اینگونه نبود دست محکم خداوند رو پشت سرمون احساس نمی کردیم
خداوندی که همه مراحل زندگی با ما و در کنار ما بوده
الهی من و به خاطره همه اشتباهاتم ببخش
باران می بارد و من دوباره هوای تورا بر سر دارم اما این با ر تو هستی اما با دیگری و هر قدمی که بر میدارید شماره کردم و من نگریستم که چگونه دست در دست هم راه می روید
باران می بارد و من به یاد روزهای با تو بودن و به یاد عشق از دست رفته مان وبه یاد آخرین دیدارمان زیر باران قدم زدم و گریستم و نگاههای پر سوال تورا در دل جواب گفتم در کوچه باغ قدم میزنم و اشکانم سرازیر است وتمام سالهای با تو بودن را دوباره زنده کردم چه سخت از تو دل کندم و چه آسان به فراموشی سپردی ام
میخواهم چاله ای بکنم در این جنگل و کنار این ساحل مواج و تمام با تو بودن ها را در آن گذارم شاید فراموش کنم که روزی عاشقت بودم راستی چه خوب است که باران می باردو کسی چشمان ترم را نمی بیند
زیریه بارون گریه کردم تا تو اشکام و نبینی
چشم من مال خودم نیست تو گرفتی به اسیری
نمی دانم از کجا بگویم اشتباه من یا تو از عشقی کمرنگ شده یا گمشده
اصلا عشق بود یا هوس ، دلبستگی بود یا دلدادگی ، فرار بود یا نفرت
تو را نمی دانم اما برای من با فرار شروع شد فرار از یه گذشته تلخ که من هیچ نقشی در تلخی آن نداشتم و دیگران برایم ساختند . اما بی ا نصافی است اگر بگویم همه اش همین بود
تو یه جای توی دلم خودت و جا کرده بودی که می خواستم بیشتر با تو باشم می خواستم همیشه کنارت باشم و حالا با اینکه پیشتم ولی تنهام
تنها و خسته
چقدر نقش تو در زندگی من پرنگ اما کمرنگ شده است شاید راهی باشد برای بازگشت این عشق گمشده
چقدر تنها و خسته ام
امشب چشام گریونه
آخه دل من خونه
می دونی وقتی نباشی
دلم ابری می مونه
دلم تنگ صدات
بیا کنار من باش
دلم تنگ نگات
بعد از گذشت سالها زندگی رنگ سردی به خود گرفت و مرد زندگی فقط مشغول کار بود و دخترک را فراموش کرد بود تا جای که دخترک احساس کرد تبدیل به هم خوابه مرد شده
دخترک در شهری غریب و بدون هیچ دوست و آشنای زندگی می کرد تا روزی از روزهای بهار با پسری آشنا شد که از او کوچکتر بود ولی مثل خودش تنها تصمیم گرفتند تنهای هایشان را با هم قسمت و در خوشی هم شریک باشند اما نمی شد دخترک به خاطر تعهدی که به زندگی و مرد داشت از پسرک جدا شد و حالا
حالا دخترک ما دل به فرزندش بسته و روزگار را در غربت شهری سپری می کند
***
شبم شبانه تر از هر شبانه ای ، بی تو
شبم ، شبی که ندارد کرانه ای ، بی تو
حدیث در به دریها و شور شیدایی است
به لب شکوفه زند گر ترانه ای ، بی تو
من آن غریب ترین کولی فراموشم
که در زمانه ندارد نشانه ای بی تو
بهار با همه بخشش نمی خواهد
به هیچ باغ بروید جاودانه ای ، بی تو
لبلب از تو عشق تو و خیال توام
بخوان مرا که ندارم بهانه ای بی تو